تبليغاتX
یکی بودهیشکی نبود
همیشه نیست که نباشه.گاهی اوقات پیدا میشه یکی که میگه دوست ندارم ولی دوست داره

نمیدانم تو میبینی به چشمم اشک و دردم را

 

 نمیدانم تو میخوانی ز اشکم آه سردم را

 

./. باز هم قلم در دستم جا گرفت تا از درد بگوید

 

باز هم دلم درد میکند  باز هم چشمانم سرخ سرخ است

 

باز هم چشمه چشمانم خروشان  است باز هم

 

چراها-باز هم نبودن خدا-باز هم

 

یکی بود هیشکی نبود

 

قصه دلم کوتاه است ولی غصه دلم بلند

 

چگونه میتوان غصه بلند را درقصه کوتاه گفت

 

چه بگویم؟؟

 

از دردم بگویم که بی درمان است و مرگ هم نمیتواند تسکینش دهد؟

 

به که بگویم؟؟

 

به اویی که دیگر نیست و حرفهای مرا نمی فهمد

 

یا اگر میفهمد وانمود میکند نمیفهمد

 

وازخدایی دم میزند که نیست

 

یا به تو که غریبه ی-خدا هم که نیست-کاغذ هم که فقط

 

دردهایم را برای خودم تیتر میکند

 

چگونه بگویم؟؟

 

وقتی دردم درمانی ندارند-وقتی نمیدانم به که بگویم-آخر چگونه بگویم؟

 

با اشک و خون خوب است؟؟؟

 

دلم درد میکند -.نفسم سخت بالا می آید کلافه ام

 

سردرگم.گیج.گنگ.مبهم و قلبم نا منظم و بلند میتپد

 

گاه گاهی بدنم از بالا تا پایین شبیه بید مجنون دچار طوفان شده می لرزد

 

و درون دلم خالیه خالی است

 

پلک هایم نیمه-باز میشود کاسه چشمانم نم میگیرد وخروشان نمیشود

 

 

 چشمها رنگ خون گرفته اند و میسوزند 

 

ولی چاره ندارم جز سوختن و ساختن

 

به چه فکر میکنی؟به توام-----کجایییی؟؟؟؟؟

 

هه--موهای بدنت چرا سیخ شده؟؟؟؟

 

پس توام میفهمی!!!!!

 

فقط میگویم:

***من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم**من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

 

***سینه سردش پیش ماست**لبریز دردش پیش ماست**

 

همسفر آتش کجاست؟؟

 

***سفره دل خالی و بی روزی است**سینه محتاج آتش سوزی است

 

************همسفر آتش کجاست؟؟؟************

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:48  توسط سلمان  | 

دیگه دارم از ایم دردسر سازی دانشگاه خسته میشم

 

دوستون دارم شرمنده وقت نکردم بیام بهتون سر بزنم

 

خیلی وقتم پر این ترم ۲۳ واحد درس برداشتم

 

در اولین فرصت خدمت میرسم

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:12  توسط سلمان  | 

 

اتل متل جدایی!

 

عروسکم کجایی ؟؟

 

گاو حسن پریشون  یه دل داره پر از خون

 

عشقم که رفت هندستون  خونم شده قبرستون

 

یه عشق دیگه برداریه دنیا غصه بردار   اسمشو بزار بچگی تا آخر زندگی

 

آچین واچین تموم شد

 

عمر منم حروم شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط سلمان  | 

 

 

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکلم شکل تنهاییست

 

ببین مرگ مرا در خود که مرگ من تماشاییست

 

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

 

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

 

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم

 

 

 

 

دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم

 

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

 

به جز در خود فرو رفتن

 

چه راهی پیش رو دارم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:51  توسط سلمان  | 

 

 

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط سلمان  | 

دیگر بار آمده ام تا نوایی آشنا را برای تو بنوازم آمده ام تا به تو و به همه بگویم -آمده ام تا آمدن را به تو و به همه بیاموزم-آمده ام تا رفتن را نابود کنم.آمده ام تا تو را در کیسه عشق کنم و از خودت بدزدم.آمده ام تا با آمدنم تو را آماده رفتن سازم.

 

چگونه بگویم چه بگویم چه خوب بود روزی که میفهمیدم کسی مرا میفهمد البته میفهمند ولی نمیفهمند که چگونه و کی باید بفهمند

 

اگر بگویم میگویند که چرا میگویی ولی میگویم تا آنهایی که نگفته اند یاد بگیرند که بگویند.

 

من تو را دوست دارم

 

شاید فکر کنی منظورم

 

I LOVE YOU

 

است ولی نه سخت در اشتباهی آنچه من میگویم شاید با آنچه تو فکر میکنی در معنا یکی باشد ولی باید به عمق آن بروی تا بتوانی بیابی که من چه میگویم ولی به تو توصیه میکنم وارد این عمق نشوی یا ساده به عمق آن نروی چون هر که به عمق-من تو را دوست دارم رفته دگر برنگشته نه اینکه خواسته برگرده ولی نتوانسته نه-دیگر هر کارش بکنی بر نمی گردد مثل من-میگویند عشق البته در اکثر مواقع در یک چنین زمانهایی ولی کلمه بی مفهومی است نمیتوان درکش کرد حال باید فهمید که پوچ است یا پیچیده خیلی ها که به عمق آن رفتند میگویند پوچ است ولیزیاد هستندکه میگویند شدیدا پیچیده است.راستش را بگویم به سراغ هیچکدام نرفتم.نه عشق نه پوچی و نه پیچیدگی میخواستم از تجربه  دیگران استفاده کنم ولی عاشقی نیافتم ویا اگر یافتم دستم به او نرسید-حال آیا تو که این را میخوانی عاشقی؟میدانی عشق چیست؟آخر و اول ندارد اصلا گرد است هر چه بروی به هیچ جایی نمی رسی معلوم نیست که واقعا داری میروی یا توهم است به خودت شک نکن من به خودم شک کردم -سرم به سنگ خورد

 

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:44  توسط سلمان  | 

 

چقدر سخت است بی مقدمه گفتن بی مقدمه نوشتن

 

و چقدر آسان است بی مقدمگی را مقدمه کردن

 

چقدر سخت است بی تاب بودن

 

سخت است که همه اطراف برایت گنگ باشد

 

سخت است که همه تفکراتت گنگ باشد

 

سخت است که چیزی نفهمی چیزی ندانی

 

و بدتر از همه این سختیها زجر دلشوره داشتن

 

چقدر سخت است که به هر چیزی نگاه کنی جز دیوار و سنگ نمی بینی

 

و سخت تر میشود که پشت همه این سنگها این دیوارها آرزوهای خود را ببینی

 

و باز هم سخت است که آرزوهایت از دور دستها برایت دست تکان دهند

 

و تو در تکاپو رسیدن به آنها هر چقدر میدوی به آنها نمیرسی

 

هر چقدر فریاد بزنی کسی صدایت را نمیشنود.

 

 

و باز هم بی مقدمه بودن را مقدمه میکنم

 

این بار میخواهم از آسان بودن بگویم و خوب بودن و زیبا بودن ها

 

چقدر زیباست عشقت را هر چند در دور دستها در کنار خود احساس کنی

 

چقدر زیباست هیچ دیواری در میان خود و آرزوهایت نبینی

 

چقدر زیباست با وجود تمام مشکلات هیچ کدام را جز عاشق بودنت حس نکنی

 

چقدر زیباست زیباترین شخصیت زندگیت را دوست بداری و به او ابراز علاقه کنی

 

چقدر زیباست بدانی او دوستت دارد و زیباتر این با تمام وجود احساس کنی دوستش داری

 

چقدر زیباست وقتی میفهمی دوستش داری

 

چقدر زیباتر هر چقدر فکر میکنی و هر چقدر حرف بزنی جمله آغازینت با

 

دوستت دارم

 

شروع شود و در آخر بعد از ساعتها حرف زدن جمله پایانت هم همان

 

دوستت دارم

 

میشود.چقدر زیباست وقتی ساعتها حرف میزنی تا به او بفهمانی که دوستش داری

 

ولی در آخر برای اثبات همه حرفهایت ناچاری به او بگویی دوستت دارم تا بفهمد که دوستش داری

 

و زیباتر این است که او هم بداند تو دوستش داری

 

و آرزویت آرزوی او باشد  .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:34  توسط سلمان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط سلمان  | 

 

 

مشتاقم بدانم چرا آدمهایی که در کوله بارشان نام خدا و قرآن را یدک میکشند

 

چرا وقتی به دستان نیازمندی می رسند-خداوارانه پیش نمیروند.

 

وبرای خود خدایی میشوندو برای دیگری ساز میزنند

 

نمیدانم چرا آنهایی که نیمی از شب را صرف نماز میکنند و ضمضمه ذکر از میان لبهاشان پیداست

 

چرا وقتی به دستان نیازمندی میرسند چرا از همان خدایی که شب و روز به سازش میرقصند جواب سوال آن دست نیازمند را نمیگیرند

 

و باز هم برای خود خدایی میشوند و برای دیگری مینوازند

 

مگر نه این است با توام مگر نه این است که خدا همانی را که تو میپرستی میگویم برای هر گناه کارو هر دزد و هر کافر و من و تو در همان کتاب مقدسی که تو سنگش را به سینه میزنی از بخشیدن گفته است

 

مگر نه اینکه همان محمد(ص) که تو نام او را برای ابراز تقوای خود یدک میکشی و فقط یدک میکشی درهای بهشتی را که تو به دنبال او هستی برای انسانهایی باز کرد که ۶۰ سال از عمر خود را و حتی بیشتر به تباهی بودند

 

تو اگر پیرو محمد(ص) هستی درهای خوبی را نشان بده نه اینکه همه درها را ببند

 

مگر نه اینکه همان علی(ع) که تو در سوگ فرق شکافته اش شب به احیا میمانی نگین پادشاهی به گدا داد

 

اکر پیرو علی(ع) هستی تو هم نگینت را به من بده

 

مگر نه اینکه در میان نام ۷۲ تن شهید کربلا که تو روزها و شبهای محرم در عذای ظلمی که کشیدند به ناله میشینی نامی به نام (حر ) یافت میشود

 

تو اگر حسینی هستی مانند حسین(ع) که حر را با خود به بهشت برین برد خوبیهایت را به من بده نه اینکه حر وارانه تیرهای کینه هایت را در وجودم فرو کنی

 

ولی میدانم.همان طوری که همه میگویند عشق چشم را کور میکند .کینه ای که نمیدانم چرا به دل گرفته ای چشمهای تو را بسته است و فقط در پی نابودی من هستی

 

همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:48  توسط سلمان  | 

 
 
 
فاحشه !!!... دعایم کن...


 
سلام فاحشه!

 

 


تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو
 
 
ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
 
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی
 
 
همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
 
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را
 
 
بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را
 
 
بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز
 
 
یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
 
تن در برابر نان ننگ است
 
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به
 
 
قیمت دنیایشان
 
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
 
شنیده ام روزه میگیری،
 
غسل میكنی،
 
نماز میخوانی،
 
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
 
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
 
محرم تعطیلی.
 
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را
 
 
بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار
 
 
و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
 
فاحشه!!!… دعایم كن
 
بلکه دعای ستم دیدگان مورد قبول باشد
 
فاحشه اعتراض کن
 
فاحشه پلاکارد در دست به در خانه خدا برو
 
فاحشه اعتصاب غذا کن
 
بلکه دلش رحم آید
 
لباس هایت را بر تن کن
 
فاحشه بر تن فروشیت ادامه بده
 
که تن فروشی بارها بهتر از فروش جامعه است
 
خودکشی صدباره بهتر از خوردن نان چرک آلود است
 
فاحشه بر خود ببال
 
که اگر تن می فروشی
 
اقتدار ملتی را به حراج نمی گذاری
 
فاحشه بر خود بناز
 
 
که تنها تن عریان به حراج می گذاری و آنطرف تر آقای... اعتقاداتی را به حراج فروش گذاشته ..
 
 
RiRa

RiRa's Avatar
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:43  توسط سلمان  | 

بی تو در خلوت شب ناله میکرد دل من

 

با هر ترانه از تو خوندن گریه میکرد دل من

 

دیگه تنها تر از این نمیشه باشم میدونی

 

سخته برام از تو جدا شم میدونی

 

به دلم وعده دادم که چشات ماله منه

 

به خدا دوست دارم این دیگه حرف آخره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:45  توسط سلمان  | 

 

 

دلی دارم پر از درد

 

پر از درد

 

ولی نمیدانم از کجایش برایت بگویم نمیدانم چه دردیست که خفت مرا چسبیده و

 

کمر به نابودی من بسته ولی خوب میدانم که آرزوی لحظه من مرگ است

 

میدانم آرزوی لحظه لحظه من مرگ بوده و خواهد بود میدانم نمیخواهم و نمیتوانم

 

باشم

 

چرا این خداااااااااااااااااااا صدای مرا نمیشنود چرا این خدااااااااااااااااااا به داد من

 

نمیرسد

 

میگویند صلاح در این است میگویند میگیرد یا نمیدهد تا بهترینها را به موقع بدهد

 

ولی نمیخواهم هیچ چیز نمیخواهم هیچ چیز

 

فقط مرا ببرد

 

از زندگی متنفرم از دنیا متنفرم کاش میشد رفت

 

کاش همه چیز دست خودم بود کاش فقط خودم بودم و خودم بودم و خودم

 

کاش در انتهای نبودن من همه تعریف ها فقط در نبودن من بود و هیچ چیز و

 

هیچ کس را تحت تاثیر قرار نمیداد کاش میشد رفت

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

خداااااااااااااااااااااااا

 

با توام تو را صدا میکنم

 

مرا ببین به من نگاه کن

  

مرا ببر

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

به چشمان من نگاه کن

 

خدااااااااااااااا

 

نگاه کن مرا ببر

 

نگو چرا خودت دلیلش را در چشمانم در اشکهایم جستجو کن

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

ببر

 

ببر

 

ببر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:48  توسط سلمان  | 

 
 
 
 

من پذیرفتم شکست خویش را

 

پندهای عقل دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

میروم شاید فراموشت کنم

 

در فراموشی هم آغوشت کنم

 

میروم از رفتنم تو شاد باش

 

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخوردهای سرد را

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:59  توسط سلمان  | 

 

 

 

 

دریچه عشق و عاشقی بازشود

 

دلها همه آماده پرواز شود

 

با بوی محرم الحرام تو یا حسین

 

ایام عزل و غصه آغاز شود

 

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:35  توسط سلمان  | 

 

 

مرا امشب كسی جز غم به بالين نيست

 

مرا هر دم غمی جز عشق ديرين نيست

 

تلنگر هی مزن بر شيشه عمرم

 

كه اين دل را دگر تاب جوانی نيست

 

دلم از غصه ها بر خاك و خون افتاده امشب

 

نگاه تو دگر بر اين دل زار و پريشان نيست

 

مرا درياب ای يار قديمی يار ديرينم

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:57  توسط سلمان  | 

 

معلم پای تخته داد می زد

 
صورتش از خشم گلگون بود ...

و دستانش به زیر پوششی از گرد ...

پنهان بود ....


 ........ ولی آخر کلاسی ها 


لواشک بین خود تقسیم می کردند ....

وآن یک ... گوشه ای دیگر

« جوانان » را ورق می زد .......

دلم می سوخت به حال او...

 

 که بیخود های و هوی می کرد...

 

 و با آن شور بی پایان....

تساوی های جبری را نشان می داد ......

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک،

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت :

« یک با یک برابر است ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،

همیشه یک نفربايد بپاخیزد

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

 

معلم مات بر جا ماند .

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ....

 

 آیا باز هم یک با یک برابر بود ؟!!!!!

سکوت و وحشتی بود و سوالی سخت .... !!

معلم خشمگین فریاد زد :

آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :نه....

 

باز هم گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود.....

آنکه زور و زر به دامن داشت

بالا بود ...

وانکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود ... !؟؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون ،

چون قرص مه می داشت

بالا بود ....

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود ... !؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....

این تساوی زیر و رو می شد !!!

حال می پرسم :

یک اگر با یک برابر بود ...

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟

یک اگر با یک برابر بود ...!

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .....

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

 

در این هنگام

 

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

 

یک با یک برابر .... نیست ......... 

((بهاری باش))

((vernal-girl.blogfa))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:26  توسط سلمان  | 

منو تو مسافر شب

 

رو بسوی شهر خورشید

 

خسته از این رهسپاری زیر سایه های تردید

 

واسه بیگانگی ما هیچ نگاهی آشنا نیست

 

آدما رنگو وارنگن

 

اما هیچکی مثل ما نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:27  توسط سلمان  | 

 

 

ادامه باغ را کلیک کن

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:49  توسط سلمان  | 

      

چقدر نفس نفس زدم تا تو را در گوشه یافتم

 

و چقدر با آرام و با نرمش و بی نفس زدن

 

 دستم را.واژه های سرگردانم را.دلم را

 

پس زدی زیبا

 

می پرستمت این واژه طعمش پر از اوده روشن است.

 

هوست را کرده ام

تو از آن چهار فصلی

 

 اما در هیچ فصلی نمیشود پیدایت کرد.

 

خبری جدی اینکه او که در رویایم بود.تا آخر عمر در رویایم ماند

 

و ا آن جلوتر نیامد.و او که در عالم واقعیت مرا میخواست

 

مرا از رویاهایش بیرون کشید

 

باختم و بردم

                              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:26  توسط سلمان  | 


گرسنه

هر برادر تنی

- اگر

- گرسنه نیست

با تو که گرسنه ای

خصم خانگیست .


هر غریبه ی گرسنه

- با گرسنه ها

- ولی

- برادر است .

هر برادری که

- خواب می کند تو را

- و
- نان خویش می خورد

یارِ دشمنان توست .

در نبردِ ما

- گرسنه را

- گرسنه ، یاور است .


25 اردیبهشت 58
ایرج جنتی عطایی
 
 

دلخراش ترین عکس دنیا: آیا این عکس برایتان آشناست؟




آیا این عکس را می شناسید؟ عکسی که در سال 1994 گرفته شد و تمام
 
 دنیا را در شوک فروبرود!

این عکس که در آن یک لاشخور منتظر مرگ یک کودک است سمبل
 
گرسنگی آفریقا شد. در آنزمان دهها هزار آفریقایی در سومالی از گرسنگی
 
مرده بودند.

عکس در سال 94 تنها در یک کیلومتری کمپ امداد سازمان ملل توسط
 
 روزنامه نگاری به نام کوین کارتر گرفته شد و جایزه پولیتزر را برد.
آیا می دانید چه بر سر کودک آمد؟
این را که چه بر سر کودک آمد کسی نمی داند. کوین کارتر عکاس نیز بعد
 
از بازگشت از سومالی مدتی به دنبال کودک سوژه عکس بود اما تلاشش
 
بی نتیجه بود. کوین کارتر که بعد از بازگشت از سومالی دیگر آن فرد سابق
 
نبود سه ماه بعد بخاطر وضعیت بسیار بد روحی خودکشی کرد.
به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه بنقل از روزنامه حریت، چند مأمور
 
سازمان ملل نیز که به دنبال این کودک می گشتند در نهایت او را پیدا نکردند
 
 
و از ادامه کار منصرف شدند.
 
----------------------
 
سلام
 
دیگه نمیخوام حالا حالاها شعر بنویسم
 
همیشه فکر میکردم من هستم ولی کسی نیست
 
ولی با دیدن تصاویر بالا فهمیدم منم نیستم
 
ما یک جایی به نام جامعه سبز به پا کردیم تا دستهایی رو بگیریم که
 
بهشون احتیاج داریم
 
اما ابتدا به دستان تو نیازمندیم
 
 
 
بلگفا اجازه نمیده آدرس رو بزارم
 
برای یاری رسوندن به ما توی پیوندها رو خودمونی کلیک کن
 
وارد فاروم خودمونی که شدی جامعه سبز رو سرچ کن
 
تا به خانه سبز پر از مهر و عاطفه برسی
 
 
منتظریم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:43  توسط سلمان  | 

 

 

خدایا من دمی شادی ندیدم

 

بسی رنج و بسی منت کشیدم

 

ز بس در زندگی دیدم مکافات

 

من از این زندگی دل را بریدم

من آن مستمند .خارو تنهام

 

که از دست فلک دیدم ستمها

 

به بی رحمی شدم در زندگانی اسیرو مبتلای سیل غمها

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:29  توسط سلمان  | 

 

برای دیدن مابقی عکسها ادامه باغ رو کلیک کنید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:7  توسط سلمان  | 

 

 

دل من حالش خوشه

 

اصلا بلد نیست بگیره

 

ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره

 

اما بازم به خودش میادو سو سو میزنه

 

حیاط خلوت سینمو جارو میزنه

 

میگمش تا کی میخوای عاشق باشی و بشکنی

 

به روی خودش نمیاره

 

میپرسه با منی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط سلمان  | 

اینا عکسای منه

فقط جون هر کی دوس دارین مسخره نکنین آفرین!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:28  توسط سلمان  | 

 

 

...........بچه که بودم

 

مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بودند  رها میکردم

 

تا تنها در خیابان زندگی راه بروم

 

و تنها گذر کنم

 

حالا که دیگر نمیتوان بچه بود

 

و فقط میتوان عاشق بود

 

هر چه در خیابان زندگی سر به هوا میدوم

 

هیچ دستی حاضر نمیشود دستم را بگیرد

 

و یا حتی به من کمک کند...

 

 
 زندگي چون برگ بودن در مسير باد نيست

 امتحان ريشه هاست

 ريشه هم هرگز اسير باد نيست

 زندگي چون پيچکيست

 انتاهيش ميرسد پيش خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:45  توسط سلمان  | 

از کجا شروع کنم؟

 

از گریز ثانیه هایی که گذشت یا رخوت دقایق امروز

 

از قهقه هایی که در گلو ماسید.

 

یا فردایی که در غبار غم گم شد.

 

بگذریم  بخت  بخت ما نبود

 

روزگار با ما یار نبود

 

سایه ی از زندگی ام گذر کرد و روشنی فردایم را ربود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط سلمان  | 

 

                   

زمین جنبشتی بیا  که مال پاک بروونه

 

(زمین لرزه بیاد تمام ساختمان ها رو خراب کنه)

 

آسمون سی دل مو از ته  بغرنبه

 

 (آسمان برای دل من از ته دل رعدی بزنه و صدا کنه)

 

چه کردم زر آسمون که وت نرسیدم

 

(زیر این آسمون چیکار کردم که بهت نرسیدم)

 

شو به فکر  روز به خیال دا و زیده بریدم

 

(شب تو فکر  روز تو خیال ای مادر زد و من را ناتوان کرد)

 

ای زمین نازلو نازت کشیدم و بمیرم

 

(ای فردی که ناز میکنی.نازتو خریدم و میمیرم)

 

بی وفا در اومی برو ایخوم دل ات بریدم

 

(تو هم بی وفا هستی برو من هم از تو دل بریدم)

 

ووی از بهر دلم که آرمونت من دلوم زرنا بره برکوه وای یار گروییوم

 

(وای از آرزوی دلم.که دلم ناکام ماند که گریه کردم و صدای من از گلو به کوه رسید)

 

حرف کینه گوش گری اونون دین ندارن.آخی بختم.چپ ایرن راست ایان صفحه ایدرارن

 

(به حرف کی گوش دادی.اونها دین ندارن.آی آرزو.چپ میرن و راست میان دروغ میگن)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:10  توسط سلمان  | 

در هر غزلم نام تو صد بار بگويم


تا باز شود عقده غم از پر و بالم

پرواز کنم از قفس تنگ جدايي


بر شاخه گيسوي تو من لانه بسازم


نام تو زنم بر درآن لانه دوباره


جز ياد تو من کار دگر هيچ ندارم


تيناي دل آميخته با نام تو اي دوست


از من مطلب دست از اين نام بدارم


 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:49  توسط سلمان  | 



الفبا برای سخن گفتن نیست برای نوشتن نام توست

 

اعداد پیش از تولد تو به صف ایستادند تا راز زاد روز تو را بدانند

 

دست‌های من برای جست و جوی تو پیدا شدند

 

دهانم کشف دهان توست

 

ای کاشف آتش

 

 


در آسمان دلم توده برفی است که به خنده‌های تو دل بسته است

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:26  توسط سلمان  | 

 

 

        

 

ندانستم که من کیستم,ولی دانستم تو کی هستی,

 

ندانستم که عاشق کیست ولی دانستم عشق چیست,

 

احساس نکردم شب و روز میگذرد ولی احساس کردم این تویی که میگذری,

 

دستهایم را باز خواهم گذاشت تا تو را در اغوش بگیرم.

 


قلبم را خواهم بست تا هیچکس دیگری وارد ان نشود,

 

چشمانم را خواهم بست تا تصویری به غیر از تصویر تو در ان نقش نگیرد.

 


ندانستم زمستان کی گذشت,ندانستم بهار امد,ندانستم بهار هم دارد میرود

 


فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن هارا تماشا میکنیم,

 

 

 و برای روزهایی که رفته و بر نمیگردد اشک میریزیم ,

 

ندانستم دستانم بهم میرسند دانستم دستانم به تو نمیرسند,

 

بعد از همه ی ندانسته هایم

 

دانستم

 

که دوست داشتن تو تنها چیزی است که تا اخر عمر خواهد ماند

 

 و من دوست دار توام و

 


دانستم که عشقم تنها برای توست......

 

            The image “http://lklklklklklklklklk.blogfa.com/Photo/l/lklklklklklklklklk.gif” cannot be displayed, because it contains errors.                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17:59  توسط سلمان  |